این روز های کیمیا با نی نی( سامیار)

 

 

قرار بود این نی نی 29 مرداد یعنی امروز بدنیا بیاد ولی به خاطر سلامت این پسرخوشگلمون خانم دکتر دستور دادند که 25 مرداروز جمعه بدنیا بیاد. من حدود دو سه روزی بود که داشتم کیمیا را آماده میکردم که قرار هست یک نی نی ازتوی شکم مریم جون بیاد پیش ما تو باهاش بازی کنی .ولی کیمیا اصلاً راضی نمی شد همش میگفت نه نی نی نیاد من پارک نمیبرمش .من باهاش بازی نمی کنم 

روز پنجشنبه داشتم با کیمیا صحبت میکردم بهش گفتم کیمیا چند روز دیگر سامیار میاد. 

کیمیا با عصبانیت فشار میاره به گلوش با صدای گرفته میگه من میزنم سامیاررا میکشم . دستش را هم مشت کرده به جلو تکانش میده به علامت زدن 

بهش میگم نه عزیزم بریم پیش مریم جون دست سامیار را بگیریم بریم پارک باهم بازی کنیم مواظبش باشیم 

کیمیا  جوا ب میدی اصلاً میدونی نریم پیش مریم جون .نریم پارک من دوست ندارم مواظب سامیار باشم 

خلاصه سامیار ما روز جمعه بدنیا آمد من ازصبح بیمارستان بودم نهار آمدم خانه مامان میترا پیش کیمیا تا عصر آنجا بودیم عصر با بابا علی وکیمیا ومامان وباباش رفتیم بیمارستان دیدن سامیار 

من چون میدونستم کیمیا خیلی حساس شده اصلاً طرف نی نی نرفتم 

مامان میترا با کیمیا هم رفتن سمت مریم جون .کیمیا همش نگران بود مریم جون چیکار شده چون توی دستش سرم بود 

مامان میترا تا سامیار بغل کرد کیمیا شروع کرد به کشیدن لباس مامان میترا که نی نی را بغل نکن .من سامیار دادم بغل مریم جون که بهش شیر بده 

کیمیابا مامان میترا زود رفتند

فردا صبح کیمیا انگارخواب میدید با گریه بیدار شد چنان دل میزد بهش میگم چیه دخترم چرا گریه میکنی جواب میده که پیش نی نی نریم مامان میترا کجاستسوال رفته پیش نی نی

 بهش گفتم رفته  سرکار .زنگ زدم به مامان میترا کیمیا باهاش صحبت کرد خیالش راحت شد

از انروز میگه نریم خانه مریم جون روز یکشنبه میخواستیم بریم تولد آزاده جون کیمیا قبول نمیکرد میگفت نریم تولد .

توی لپ تاپ عکس سامیار را میبینه با مشت میفته به جون این سیستم بی زبانعصبانی

 امروز قرا بود مامانی با بابا بهروزش بیان دنبالش بره خانه انها ،از صبح رفتم بالا سرش بهش میگم کیمیا بلند شو مامانی داره میاد دنبالت که بری خانه شون چشمش را میبنده دست منو میگره  میگه میخوام پیش تو باشم می خوام پیش تو بخوابم مامانی را دوسش ندارم

خلاصه ساعت 12مامانی زنگ زده که من جلوی درِ خانه شماهستم رفتم به کیمیا میگم بلند شو مامانی امده دستش را گذاشته روی گوشش که من صدای تورا نمیشنوم

آمده چسبیده به من که نه نمیرم .بهش گفتم حالا بریم دستشویی ،

 بعد اتمام کار کیمیا یک دفعه شخصیتش 360درجه عوض میشه با ذوق میگه برم خانه مامانی زود باش ساکم کجاست بدو بدو کن ساک منو بده  قیافیه منو میبینیتعجب

بچه جان همین دودقیقه پیش گریه میکردی که نمیرم پیش تو میمونم . میگن توی دستشویی فکر باز میشه افکار جدید میاد سراغ آدم فکر کنم برای کیمیا هم همین اتفاق افتادنیشخند منوبگو چه خیال باطلی داشتم که این بچه چقدر منودوست داره منو با هیچکس عوض نمیکنهخیال باطل

/ 7 نظر / 19 بازدید
میترا

وااااااااااااای یعنی مُردم از خنده... دستشویی و تغییر رفتار. خیلی بامزه بود. دلم باز شد. قربون دخترِ یکی یه دونه م بشم که انقدر ناز داره [ماچ]

ونوشهههههههههه و عمويييييي

اي شيطون ناقلااااااااااااااااااااااااااا فداي اين ونوشه وروجك بشمممممممممم[ماچ][ماچ][ماچ] اقاساميارخوش اومديددددددددددددددددددددددددددد[گل]

کیانا

[قهقهه]

مامان یاسمین زهرا

الهی فدای تو و شیرین زبونیهات کیمیا جون[قلب]

خاله هدی یاسمین زهرا و محمد کوچول

[قهقهه] خیلی با مزه بود بخصوص اون قسمتی که فکرش باز توی دستشویی باز شده[قهقهه] قدم نو رسیده مبارک باشه، حالا حالا ها داستان دارید. اون جمله من میزنم سامیار رو می کشم هم خنده داره هم عجیب! احتمالا از برنامه شاد و مثبت تلویزیون یاد گرفته. یاسمین که اصلا نمی دونست تفنگ چیه و به چه درد میخوره به لطف برنامه های آموزنده عمو پورنگ یا عمو فیتیله ای ها (دقیق نمی دونم کدوم) یاد گرفته!

خاله هدی یاسمین زهرا و محمد کوچول

ماشااله ماشااله، مثل اینکه نی نی های خانواده شما همگی تپل مپل و خوردنی هستن[ماچ][قلب]