قالب وبلاگ

حرفای مامان گلی
برای کیمیا عشق مامان گلی 
نويسندگان

 از سمت راست سومین نفر این مرد با شخصیت ومهربان وباصفا ازپیش ما رفت

روحش شاد ویادوخاطره اش درقلبهای ما ماندگار

امروز خیلی روز بدی بود صبح گوشی باعلی زنگ خورد بعد اینکه حرفهای باباعلی تمام شد دیدم چهره ش خیلی بهم ریخته شد.فهمیدم یک خبر بدی باید شنیده باشه.ازش سوال کردم وقتی گفت آقای ذاکری ازپیش ما پرکشید ورفت شوکه شدم اصلا باورم نمیشه بااینکه زنگ زدم با عمه سیمین وعمه پری ومادربزرگ حرف زدم ولی بازم باور نمیکنم. اقای ذاکری بابای عمو منصور بود وتوی سادات محله رامسر زندگی میکردن یک خونه هم نزدیک جواهرده داشتن این عکس هم آخرین عکسی هست که ما امسال خرداد رفته بودیم شمال وموقع برگشتن رفتیم( سلمل )پیش بابا بزرگ ومامان بزرگ اینقدر ازدیدن ماخوشحال شدن.

این مردبزرگوار اینقدرمهربان وباصفا بود که زبان من قادر به بیانش نیست. اینقدرباروی باز ازهمه استقبال میکرد کرد که اصلا احساس غریبی نمیکردیم از بودن درکنارش احساس آرامش وراحتی میکردیم باباعلی باعمومنصور اززمان مجردی دوست بودولی بعداز ازدواج ما رفت وآمد خانوادگی داشتیم .

بابابزرگ فرهنگی بازنشسته بود.مسال با بازنشسته فرهنگی که اکثراً شاگردهای خودش بودند آمدند مشهد. بخاطراینکه با کاروان آمده بودند نمیتونست بیاد خانه ما به عمومنصور گفته بود به ما خبر نده .ولی ازاینکه من عشقانه دوستشون داشتم ودارم . اتفاقی جلوی حرم دیدمشون واینقدر خوشحال شدم که میخواستم بغلش کنم شاید خانواده خودم را میدیم اینقدر خوشحال نمیشدم این یک خاطره ای خوبی هست که هر وقت میرم حرم برام تازه میشه. خداکنه اصلا اشتباه شده باشِ ومن دوباره بابا بزرگ را توی حرم ببینم

دیگر نمیتونم ادامه بدم .برای این بزرگوار آمرزش وآرامش ازخداوند خواهانم

[ ۱۳٩۱/۱۱/۳ ] [ ۳:۳٦ ‎ب.ظ ] [ راضیه موسوی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشق
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed