قالب وبلاگ

حرفای مامان گلی
برای کیمیا عشق مامان گلی 
نويسندگان

 یک روزدایی می می آمد گفت .نمایشگاه اوقات فراغت ونشاط اجتمایی .استادکلاس زبانش یک غرفه داره بازی فکری . کیمیارا بیارین بازی کنه .منو مامان میترا وباباعلی با شما رفتیم نمایشگاه .یک سالن بود بازی برای کودکان.خیلی جالب بود همه بچه ها آزادبودن هرکاری دوست دارن بکنندهمراهان بچه میدنند که خیلی دارند خرابکاری میکنند میخواستن جلوشون بگیرند.مسئولین غرفها میگفتنند کارشون نداشته باشیند اینجا آزادنهرکاریدوست دارند انجام بدهند کلی ذوق کردی وبازی کردی

ادامه مطلب


 اینجایک غرفه بود توپ بازی ورفتن توی این تونل

 

خانم که توی این غرفه بود به شمایک شکلات داد شما هم هی میرفتی توی تونل از داخل تونل رد میشدی میومدی بیرون که خانم بهت شکلات بده اینقدر سریع میومدی که من نمی تونستم ازت عکس بگیرم ازتوپ بازیت هم عکس گرفتم ولی اینجا نیست آخه بادوربین شما گرفتم این مامان میترا اون عکس خوشگلارا نذاشته مسئول این غرفه کلی ازت عکس گرفت

 اینجا غرفه اسباب بازیها بود شما همه اسباب بازیهارا بهم میریختی وهمه عروسکهارا لخت میکردی

 میرفتی وسط بازی بچه اسبازیهایی که بچه های دیگر داشتن بازی میکردن را میگرفتی خودت بازی میکردی

 اینجا بازی باماسه بود دوست داشتی بری ولی ازماسه بدت میاد توی شمال هم اصلا دوست نداشتی پاهات را روی ماسه ها بزاری

 دیدم ازین آجرها بقول مسئول اونجا خیلی خوشت میاد امروز دوباره با دایی مسعود رفتیم نمایشگاه یک دونه این آجرها برات گرفتم

 اینجا غرفه نقاشی بود داری چش چش میکشی

 اینجا باستانی کارها بود توی سالنی که دایی مهرداد بود

 اینم غرفه موتوربود که مسئولش نمی ذاشت کسی بره داخل دست بزنه .یکی ازمسئولهاش  لپهای شمارو کشید.به شما اجاره داد بری سوار بشی شما هم دیگر دل نمی کندی.

امروز که دوباره بردمت یک ماشین برات کرایه کردم شما هم توی حیاط نمایشگاه رانندگی کردی وذوق کردی به هرکی میرسیدی میگفتی قام قام .بهت میگفتم بوق بزن اینا برن کنار با دهنت صدای بوق زدن در میاوردی میگفتی بوققققققققققققق

[ ۱۳٩۱/۸/٥ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ راضیه موسوی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشق
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed