قالب وبلاگ

حرفای مامان گلی
برای کیمیا عشق مامان گلی 
نويسندگان

دل دیگه  دل یک عاشق ,کاریش نمیشه کرد

دلم تنگ چشمهای منتظروپرازمعنای توی

دلم تنگ صدای پراز مهروصفای توی

دلم تنگ شعرهای گیلکی که ازسوزدلت بود

دلم تنگ تعریف کردن خاطرات توی

دلم تنگ اون دل بزرگ ورئوف ومهربان توی

دلم تنگ دستهای گرم وچوریکده به قول خودت کج و کونجل شده براثررنج وزحمتی که کشیده بودی توی

دلم تنگ صورت زیبای روحانی توی که همه را عاشق خودش میکرد

حالا من موندم وکلی خاطرات خوب که هرجای ذهنم را ورق میزنم یکی ازخاطرات را به یادام میاره

همیشه توی خاطر وقلب و روحم هستی

افسوس که هروقت دلتنگ میشم باید توی خاطره ام تورابجویم .چی میشه کرداین رسم زمونه است که تادرکنارهم هستیم قدرهم را نمیدونیم .چون همیشه باخودمون میگیم که وقت داریم همه کارهای نکرده را انجام بدهیم

هرزمان اراده میکردم ودلم برات تنگ میشد.ازت میخواستم بیا پیش ما.بدون منت سختی راه را به جان میخریدی میومدی.

 حالا برایم یک سنگ قبر مانده که اگرسالی یکباربتونم بیام کنارش بشینم وباهات حرف بزنم.ویکم ازدلتنگیهام وکم کنم اینقدر روحت به من نزدیک میشه که احساس میکنم اونجا نشستی داری به حرفهام گوش میکنی

چراازجوانیت گذشتی وبه پای ما موندی به تنهایی مارابزرگ کردی.ولی ما نتونستیم  آنچه لایقت بود حقت بود جبران کنیم

چرا وقتی بابا دراوج جوانی رفت پیش خداو تورا با 6تابچه قدو نیم قد تنهاگذاشت بدون اینکه خم به ابرو بیاری وناامیدبشی تمام رنجهاراتحمل کردی استواربودی .

چرا آنقدر گذشت میکردی.ما نمی دیدیم

چراآنقدرمهربان وکم توقع بودی .مانامهربان وپرتوقع

چراآنقدرفداکاری میکردی ازآنچه حقت بود میگذشتی.تا مادرکنارهم باشیم.وما قدر آن لحظه هارا ندانستیم

افسوس این چراها تمام نمیشه همیشه بامنه

چرا این سوألهارا از یک مادرفداکار میپرسم آخه اون یک مادرنمونه بود . یک مادرباگذشت برای بچه ها ,یک مادرعاشق ,یک مادری که دیوانه وار بچه هاش را دوست داشت و عاشقشون بود.

آخه یک عاشق هیچی بجز معشوقش را نمی بینه.هیچی را بجز معشوقش برای کسی نمی خواهد .حتی خودش

ماراهم عاشق پیشه بارآورد .ماراهم دیوانه پیشه بارآورد.عاشق ودیوانه بچه هامون.

این شعرراکه آنوقتهامیخواندی همیشه درذهن منه

فلک رامن ببینم کاری دارم      گفتگوبا فلک بسیاری دارم

من روزها بخندم شبهابگریم    تادشمن نفهمه حال وروزم

این یک نمونه است ازشعرهای سوزناکی که مامان مهربونم همیشه زمزمه میکرد ازرنجی که درزندگی کشیده بود

[ ۱۳٩۱/٦/۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ راضیه موسوی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشق
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed