قالب وبلاگ

حرفای مامان گلی
برای کیمیا عشق مامان گلی 
نويسندگان

امروز منو مامان میترا با دوست وبلاگی شما زینب جون قرار داشتیم همدیگر توی حرم ببنیم .خیلی خوشحال شدم .لبخندبرای اینکه تا الان شما حرم نرفته بودی .اولین بار بود میرفتی حرم, دوست داشتم میتونستی حرف بزنی ودر این شب عزیز شب تولد پسر امام رضا جوادوالائمه برای خوشبختی خودت وبرای همه دعا میکردی . ازمامان زینب جون تشکر میکنم که سبب خیر شدن بلاخره شمابعد گذشت15ماه و2روز حرم رفتی بغلاز زینب جون ومامانش هم ممنونم که دعوت مارا برای دیدارش قبول کرد توی هوای گرم آمدن .شما هم که صبح زود بیدار شده بودین یکم بهانه گیری میکردی .نگرانچون همیشه درحال راه رفتین هستی اونجا آفتاب بود ومامان میترا نمیذاشت خیلی دوربشی شماهم بداخلاق شده بودین عصبانی.میخواستی مثل دیدارت با یاسمین زهرا قولدری کنی همه چیزای زینب بگیری که زینب هم دربرابرت مقاومت میکرد وسایلش راازت میگرفت کار خوبی میکرد از خود راضیتا شما متوجه بشین که نباید همه چیز را برای خودت بخواهی .زبان یک دوست دیگه زینب جون هم بامامانش وداداش آمده بود خیلی خانمای مهربونی بودن . آخه دوست زینب جون بزرگ بودن فکر کنم 15یا16 سالی داشت . مگر چیه زینب خانم بزرگ شدن .خانوم شدن .تازه چون خوش برخوردن ازهمه سن دوست دارن لبخند.بقیه بمونه برای مامان میترا تنبل که نه یکم بی حوصلهخیال باطل    

یک عکسم برات میزارم

این عکس را تازه که بدنیا آمده بودی ازت گرفتیم 3یا4ساعت از بدنیا آمدنت گذشته بود برای مامان زینب گذاشتم

[ ۱۳٩۱/۳/۱۱ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ راضیه موسوی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشق
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed