قالب وبلاگ

حرفای مامان گلی
برای کیمیا عشق مامان گلی 
نويسندگان

 

خاطرات روز تولد کیمیا

روز9اسفند سال 1389روزی است که فرشته  من چشمش را به روی این جهان بازکرد ودل مارا پرازعشق کرد.

  


مامان میترا روز 8اسفند پیش دکتر رفت وخانم دکتر برای 10اسفند بهش وقت سزارین داد چیزی که مامان میترا ازش فرارمیکرد دوست داشت زایمان طبیعی داشته باشه تالحظه لحظه بدنیا آمدن دخترش را ببیندوحس کند.ولی کپل خانم ما با وزن  4کیلو  300نمیتونست بازایمان طبیعی به دنیا بیاد.روز 9 اسفند مامان میترا کمی بی قرار بود من فکر کردم بخاطر اینکه فردا باید بره سزارین بشه این حالت راداره.ساعت 1ظهر باباسروش آمد به من گفت فکر کنم مامان میترارا باید ببریم بیمارستان ،من رفتم توی اتاق بامامان میتراصحبت کردم .گفت فکرکنم کیسه آب پاره شده . من زود با خاله احترام تماس گرفتم چون توی بیمارستانی کار میکرد که قراربود آنجا به دنیا بیای .خاله هم بادکترصحبت کرده بود .زنگ زد مامان میترا را ببریم بیمارستان .ماهم ساعت3 بعد ازظهررفتیم ومامان میترا رفت اتاق معاینه البته من هم باهاش رفتم وخانم ماما بعداز معاینه با دکترش صحبت کرد ومامان میترا رابستری کردند. و.....................

لحظه های پراز استرس واضطراب من شروع شد.اینوبگم که مامان میترا خیلی آرام بود همش می خندید. ولی من برای تنهایی هام دلم گرفت.بااینکه به مامان بابای بابا سروش خبرداده بودیم ولی نیومده بودند.

مامان میترا قراربود. بیمارستان سینا زایمان داشته باشه.ولی بااصرارمن آمد بیمارستان آریا جایی که خاله احترام آنجا کارمیکرد.

چون فکر این ساعتهای تنهاییم را میکردم .وتوی بیمارستانی که کسی رانشناسی تنها باشی خیلی سخت تربود .اینجوری خیالم راحت بود که مامان میترا تنها نیست .همه پرسنل میشناسنش .اکرم جون عروس خاله احترام هم توی اتاق عمل بود خیالم راحت بود مواظب مامان میترا هست.

مثل همیشه  آزاده جون ومامانش ،خاله هایده که دختر خاله احترام هست .ازلحظه اول آمدن کنارمن بودند واین لحظه های سخت را برام آسانترکردند .

خانم دکترگفته بود جلسه داره .ساعت 8میاد برای سزارین . ولی ساعت 6:30دقیقه بود که خاله گفت مامان میترا داره میره  اتاق عمل. وماهم همراه مامان میترا رفتیم توی آسانسور تابریم طبقه پائین برای سزارین. مامان میترا برامون شکلک درمیاورد مارا می خندوند . دکتر ساعت6:40دقیقه آمد وتاچشمش به من افتاد خندیدو گفت چرا نوه تو عجله داره. رفت توی اتاق عمل و..................

اشکهای من سرازیر شده اصلاً دست خودم نبود نمیدونم ازخوشحالی بود،یاازاسترس بود. زنگ زدم به خاله اعظم بهش گفت براش دعا کن . وانتظار شروع شد البته خیلی زود فقط 20دقیقه طول کشید وساعت 7 بود که صدای گریه شما شنیده شد .خاله احترام درِسالن اتاق عمل را برام بازکرد گفت صداش را گوش کن.

وای خدای من چه لحظه شرینی بود چه صدای دل نوازی شنیده میشد، چقدر باشنیدن صداش انرژی گرفتم .

تمام خستگی 9ماهی  که برای لحظه لحظه هاش باعشقِ شنیدن ودیدن این لحظه زحمت کشیده بودم ازجسم وروحم پرکشید ورفت .

من فکر میکنم لیاقت میخواد دیدن وشنیدن این لحظه ها که خداوند این لحظه را نصیب من کرد.

ساعت7:30بود که خاله احترام یک عروسک پتو پیچ شده را ازاتاق عمل آورد بیرون تا ببره بخش زایمان ومن روی پراز انرژی دخترم را دیدم وزیباترین لحظه زندگیم را تجربه کردم .

اکرم جون هم ازاتاق عمل آمد بیرون گفت مامان میترا حالش خوب ِو بهوش آمده خیالم راحت شد وخداوند مهربونم تنها یارویاورم راشکر کردم .همراه با خاله ها رفتیم توی بخش اتاقی که برای مامان میترا گرفته بودیم راآماده کنیم .منتظر شدیم تا شمارا بیاورند توی اتاق،

عمه زری ,عروسش افسون جون وپسرش آقارضا هم زحمت کشیده بودند آمده بودند.

خلاصه آن لحظه رسید ،خاله احترام شما را همراه بامامان میترا آورد .اینجا بود که بابا سروش هم زمان با باباعلی ،دایی مسعود ودایی مهرداد آمدند .(البته داییهارا من بهشون گفته بودم برن دنبال خرید شیرینی ومیوه وگل چون میدونستم این کارهارا خودم باید انجام بهم ومنم که درگیر بیمارستان بودم.) داییها با دوتا عروسک گل به دست ویک دسته گل و2تا جعبه شیرینی که یکی برای بخش زایمان ویکی برای اتاق شما گرفته بودند .امدند ازداییها ممنونم که آنچه را بهشون گفته بودم  همانجوری که دوست داشتم انجام داده بودند وکلی منو خوشحال کردند. ودرتمام اون دوران درکنار من ومامان میترا مثل یک فرشته بودند مخصوصاً آقای مهرداد به قول کیمیا که دایی مهردادش صدا میکنه.

مثل یک فرشته درکنار من ومامان میترا میچرخید وهمه کار انجام میداد .اصلا خونه یا بیرئن نمیرفت .همیشه این بجه هایم درمراحل سخت زندگی درکنار بودند تا من راحت تر از آن مرحله عبور کنم. اینقدر درآن 10روز کارهای اینها بچشم آمده بود که مامان بابا سروش به من گفت خیلی بچه هات هوای تورا دارند

دایی مسعود تا چشمش به شما افتاد،پراز اشک شد.ودایی مهرداد که کلاً میترسید بهت دست بزنِ  میگفت خیلی ظریف الان یک کاریش میشه

و مامان بابای باباسروش هم آمدند. بابابهروز به محض اینکه چشمش به شما افتاد اشکهاش سرازیر شد. خیلی تورا دوست داره باید بگم عاشقت

مامان میترا به سختی تونست چشمهاش را باز کنه و دخترش ببینه .درحالی که اشک از گوشه چشمش جاری شده بود .نگاه کرد گفت چقدرنازی دخترمن .

ومن که از شب قبل نخوابیده بودم ولی اصلاً خستگی را احساس نمیکردم وازاین ور به اون ور میرفتم .سعی میکردم باکمک خاله احترام  وخاله هایده به شما شیر بدیم

بعداز2ساعت همه رفتند .من با شما تنها شدم وشماکه یکم شکمو بودی تا صبح شیر خوردی البته اصلاً سیر نشدی ونخوابیدی .

خدای من چه لحظه شیرینی بود که شما توی بغلم بودی .توی بغلم خوابت برد .

ظهر روز بعد مرخص شدید و ساعت 1رفتیم خونه شما، تا10روزمن با شما آنجا موندم وبعدش بردمت خانه خودمون و2ماه آنجا پیش خودم بودی

خدایا شکرت که کمکم کردی تا بتونم این مسئولیت را به خوبی به پایان برسونم 

 کیمیا تازه به دنیاآمده توی بیمارستان

 

عزیزم خوش آمدی به خونه

عزیزدلم رودست مامان گلیش

خوشگل 10روزه من به خونه مامان گلی خوش آمدی .باشیرمامانش سیر نمیشد شیرکمکی می خوره

اولین سفر کیمیای 2ماهه بامامان گلی به شمال زادگاه مامان گلی

رفتیم نامزدی نسرین جون دختر دایی مامان میترا .

اینقدر دخترم آروم بود اصلاًدرطول سفر اذیت نکرد کلی هم به ما خوش گذشت

اینم یک عروسک محلی توی ماسوله

اینجا داشتیم عکس میگرفتیم هکه فکر میکردن توعروسکی لباس محلی پوشیدی وما داریم باهت عکس میگیریم

توی جاده انزلی اولین لباسی که برات توی رشت خریدم من عاشق رنک آبی هستم

کناردریا ساحل انزلی

وقتی

 که پاتو گذاشتی روی این زمین خاکی تموم گل های عالم شدن از دست تو شاکی

خدا هم هواتو داشته ، تو رو با گلا سرشته

با تو دنیای پر از درد ، واسه من مثل بهشته

اینم دختر 2ساله من لباس پوشیده میخواد بره کلاس زبان

روز میلادت مبارک عشقم

[ ۱۳٩۱/۱٢/٩ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ راضیه موسوی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشق
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed