قالب وبلاگ

حرفای مامان گلی
برای کیمیا عشق مامان گلی 
نويسندگان

سلام دخترم  امروز میخواهم از روزهای باتوبودن رابنویسم

دخترم مثل آدم بزرگها حرف میزنه

این کیمیا چند ساعتِ توی 1389/12/9


خیلی خوب اسم داییهاش را میدونه بخاطر اینکه براشون دلبری کنه به مهردادمیگه آقای مهرداد ومسعود .بعدش به مسعود نگاه میکنه بایک شیطنتی میگه اون یکی کُجاست اینقدر این جمله را شیرین عنوان میکنه که میخوای بخوریش ماهم مثلاًدنبال اون یکی میگردیم بهش میگیم کیمیا کدوم یکی به مسعود اشاره میکنه باخنده میگه این مسعودِ.بعدش همخنده

دیروز صبح ازخواب بیدارشده بود داشتیم آماده میشدیم برای صبحانه ،تلفن زنگ خورده رفتم تلفن را جواب بدم .به من میگه بلش (ولش)کن بیا صُبونه بخوریم .گشنمه میخوام صُبونه بخورمماچتلفن بلش (ولش کن

عاشق مهردادِ اینوکاملا میدونه باهرکدام ازافرادخانواده چه رفتاری باید انجام بده. اگرمهرداد خواب باشه میره روی تختش روش دراز میکشه بغلش میکنه تا بیداربشه . اگرهم یه کم طول بکشه بهش میگه چقدرمیخوابی آقای مهرداد (هان)این کلمه را معمولاً آخر هرجمله ای که میگه بکارمیبرهقلب دستشو میگیره تا بیدارش نکنه ولش نمیکنه

ولی بامسعود یه کم باملایمت رفتارمیکنه مثلا اگرخواب باشه میره کنارتختش به آرامی دستش رامیبره به سمتش یه کم نازش میکنه بعداز اینکه عکس العملشو میبینه بعد بغلش میکنه .بااینکه مسعود دیوانه وار عاشق کیمیاست درهرشرایطی باشه وکیمیارا ببینه کاملاًرفتارش عوض میشه.وقتی ظهر میاد خانه ،کیمیا که میره جلوی در خنده های مسعود رامیتونی ببینی وگرنه ...خیلی جدی وتوی خودش هست.ناراحت

با باباعلی یه کم مشکل داره .کلاًباکسانی که خیلی بهش امرونهی بکنند هی بهش بگن دست نزن ،اینجانرو،اینو برندار،اینونخور ،مشکل داره ولجبازی میکنه وعصبی رفتارمیکنه .بابا علی هم که کلا باهمه بچه رفتارش اینجوریه. بچه های خودش که اصلا نگذاشت کودکی کنند .منم حالا اجازه نمیدم باکیمیا هم همان رفتارراداشته باشه یه کم درگیریمخیال باطل

بابا سروش هم خیلی ازاخلاقهاش شبیه باباعلیِ، کیمیا یه کم باهاش مشکل داشت ولی خداراشکر یه کم رفتارشو عوض کرده کیمیاهم داره بابایی میشه منم خیلی خوشحالم که رابطه بابا ودخترداره خوب میشهلبخندماچ

من میگم نباید بچه راازهمه کارهامنع کرد باید براش توضیح داد.تا یاد بگیره انجام کدام کار براش خوب نیست و خطر داره.چون بچه لجبازتر از اونی هست که ما فکرمیکنیم . اگرمرتب سایه به سایهِ بچه راه بریم ومثل منگنه بهش بچسبیم ،نذاریم بالای مبل بره ، خودمون بذاریمش روی مبل یا ازمبل بیاریمش پایین یا نزدیک تلویزیون نشه.توی آشپزخانه نیاد غذاش را خودمون دهنش بذاریم .هی تکیه کلامون باشه :نکن،نرو،دست نزن ،نخور، پس کی بچه باید یاد بگیره مستقل بشه .نظرمن اینه که باید بامراقبت کردن ازبچه اجازه بدی کارهاش راخودش انجام بده.

یک نمونه کارکیمیارا براتون تعریف میکنم .کیمیا دوست داره خودش میوه رو پوست بگیره بخوره .بعضیها اجازه نمیدادن، تا کارد میوه خوری میومد روی میز و کیمیا میومد برداره ،اون بعضیها میومدن کاردهاراجمع کنند یا به دیگران میگفتنند اونارا بردارند ولجبازی وعصبانیت کیمیا شروع میشد.عصبانیاسترس

حالا ازوقتی کیمیا آمده پیش من یکسری ظرف بیخطر براش گذاشتم ،بهش گفتم اینا مال شماست میتونی ازایناخودت به تنهایی استفاده کنی .هروقت میخوادچیزی بخوره میره سراغ کشوی مخصوص ظرف خودش هرچی لازم داره برمیداره وازشون استفاده میکنه.خودش میوه ریز میکنه میخوره .نمیدونید چه کیفی میکنهفرشتهقلب

دیگر اصلاسراغ ظرفهای مانمیره.دیروز براشون میوه آوردم .رفته چاگو(چاقوی )خودشو آورده برای خودش کیوی پوست بکنه .بعد به باباسروش میوه تعارف کرده براش پرتقال وکیوی گذاشته توی ظرفش ،بعدبهش میگه چاگو بردار،خودش دیگر به کارد دست نزده واینا تعجب کردن من جلوی کیمیا براشون توضیح دادم که کیمیا به چاقویی که مخصوص ما هست دست نمیزنه.بعد هم یک کیوی داده به میترا میگه پوست بکن وقتی پوست گرفته ،جلوی ما میگیره میگه این یکی شما بخور .الهی من قربون این عقل و هوش و فهم تو دخترم بشم که داری بزرگ میشیقلبماچدوست ندارم به این زودیها بزرگ بشی دوست دارم باتوبچگی کنم .اون زمان اجازه نداشتم با بچه های خودم بچگی کنم ناراحتهمش جمله سنگین باشید.رابه من تحمیل کردن .به من اجازه ندادند با بچه هام اونجوری که دوست داشتم ،باشم واین باعث شد یک مادرخشک وخشن وعصبی براشون باشم . وای اصلا دوست ندارم دوران بچگی بچه هام یادم بیاد .تمام اعصابم میریزه بهم اشکم سرازیر میشه واون کسی که باعث این رفتارم بود راهیچوقت نمی بخشم واجازه نمیدم باتوهم همان رفتارراداشته باشند حتی باباسروش ،بااینکه دیوانه وارعاشقشون بودم وهستم ولی جوی که حاکم بودازمن یک مادر عصبی ساخت این خیلی عذابم میده والان سعی میکنم براشون همه کار بکنم تاشاید یه کم جبران اون روزها بشه .ولی میدونم نمیشه .چون من بچه هام را نمیتونم برگردونم به زمان بچگیشون .نه به بچه هام اجازه دادن بامن بچگی کنند.ونه به منناراحتحالا به جای اونا باتو بچگی می کنم لذت میبرمماچ

بابا علی براش سرودهای هنگامه یاشار راآورده .این شعرهای کودکانه را ما برای داییها ومامان میترا پخش میکردیم من هم ازاونموقع بعضیهاش یادم مانده برای کیمیا میخوانم خیلی دوست داره .حالا وقتی براش پخش میکنیم کیمیاهم باخودش زمزمزه میکنه آخر هر سطر از شعررا تکرار میکنه .بغل

ای زنبور(طلایی)                 نیش میزنی (بلایی)

توپ سفیدم قشنگی (ونازی  )          حالامن میخوام برم (به بازی)

پدربزرگ (چه پیره )                الاهی هیچوقت (نمیره)

دکتر براش آزمایش ادرار نوشته ..اونم نمونه ادرار اول صبح بعداز اینکه بیدارمیشه .یه کم مقاومت میکنه انجام نمیده.  روز اول خیلی سعی کردم ولی موفق نشدم از دستشویی آمده بیرون بهم میگه من (تولو )تورا دوست دارم .نمیزنم تومهلبونی(مهربونی) حالا باید این لحظه چقدرخودتو کنترل کنی تا محکم فشارش ندی.دایی مهردادش که دیگر میخواست بخوردشقلببغل

دخترم اینقدربزرگ شده داروهاش را بی دردسر میخوره .قطره بینی اش را اجازه میده بریزیم.  برای دکتر رفتنش هم اذیت نمیکنه . فقط برای خونه رفتن خودشون یه کم شیطنت میکنهگریه

اینهم کیمیا توی این روزه چقدر بزرگ شدی عزیزم

 عاشقتم عزیزم

بیشتر از مجنون دربرابر لیلی

دیوانه تر از زلیخا درکنار یوسف

سرگردانتر از فرهاد ازفراغ شیرین

بدون تو هیچ نمیخواهم هرگزبودن را نمیخواهم

وقتی برات مینویسم اصلا گذشت زمان را متوجه نمی شوم ودستم ازنوشتن باز نمیونه

ولی خب شاید ازحوصله دوستان خارج باشد ممنونم از همه کسانی که باحوصله مطالب ناقص منومطالعه میکنند من باسواد فسیل شده دهه 50خیلی ناشیانه مینویسم ولی تمام نوشته هام ازدلم برمیخیزه ودلنوشته های یک مادره برای نوه اش یک تیکه از وجودش . فقط همین دیگر هیچ.

[ ۱۳٩۱/۱۱/٢٦ ] [ ۸:۱۱ ‎ق.ظ ] [ راضیه موسوی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

عاشق
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed